حضرت ابوالفضل العباس(ع)
خون آن قربـانـیــان حج خون کرد خاک نیلگون را لاله گون
حاجـیان از حج خون پرداختـند جای موی سر همه سرباختند
لحظه ایثـار خیر النـاس شد نوبت جانبازی عباس شد
از کمان خیمه چون تیری شتافت سینه دریای دشمن را شکافت
سد پولادین دشمن را شکـسـت تا به قلب آب دریا یافت دست
آب بر آن شد که طنازی کند خواست تا با هستیش بازی کند
موج دریا گرد آن لب تشنه گشت وز فراز گردن مرکب گذشت
بوسـه زد پیوسته او را بر رکـاب کی لبت عطشان منم من آب آب
من که مهر دختر پیغمبرم از گلوی تو به تو تشنه ترم
ای لبت کوثر ز دریا رخ مپوش تا به من آبی دهی آبی بنوش
بسکه موج بحر پایش را فشرد خم شد و دستی به زیر آب برد
ناله از دل بر کشید ای آب سرد ایتقدر بیهوده گرد من نگرد
هستی دریا بـود در مشت ما بحر جوشید از سر انگشت ما
گر چه از بی آبیم سوزد نفس آب من بگذشتن از آب است و بس
آب سرد من بود در جام دوست آنچه را من تشنه ام در دست اوست
عشق گویدتاشوی زینجام مست آب کم جو تشنگی آور به دست
چند گوئی جرعه ای از من بنوش رو بپرس اصغر چرا رفته زهوش
بسکه عطشانند آل فاطمـه اشک هم خشکیده در چشم همه
آب آب تـشنگـان زد آتـشـم خجلت از سقایی خود میکشم
کاش از اول نام من سقا نبود یا در این صحرای خون دریا نبود
کام خشک و سینه آتش دل کباب تشنه بیرون آمد از دریای آب
کام دل بگرفت از جام عطش بست پیش آب احرام عطش
خویش فانی در هوالموجود کرد رو به سوی کعبه مقصود کرد
چون کمر بهر طواف عشق بست در طواف اولش افتاد دست
طوف دوم در مطاف داورش شد فدای دوست دست دیگرش
دور سوم خون به جای اشک خورد تیر دشمن آمد و بر مشک خورد
دور چارم داشت عزم ترک سر کرد پیش تیر چشمش را سپر
دور پنجم با عمود آهنین گشت سرو قامتش نقش زمین
گشت در دور ششم از تیغ تیز عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز
دور هفتم داده بود از کف قرار خویشتن را دید در آغوش یار
شد سراپا چشم زخم پیکرش دید زهرا (س) را به بالای سرش
با زبان حال میگفتش بتول آفرین عباس من حجت قبول
کرب وبلایت عشق منه نام حسین سرمشق منه
هرچه که دارم ز حسینه دارو ندارم ز حسینه
هر شب جمعه سینه زنان این دل خسته ناله کنان
راهی بین الحرمینه هرچه که دارم ز حسینه
عباس كيفي بجستاني