من آن پاسدار بخون خفته ام    كه لبيك رهبر چنين گفته ام

شهادت بود افتخار وشرف       مرا بهر اسلام بود اين هدف

نداي خميني خريدم به جان    نگشتم اسير ستم در جهان

شهادت بود چون مرا آرزو         به سنگر گرفتم زخونم وضو

اگر خون عزت به دامن زدم      دلير انه برقلب دشمن زدم

اگر پاره پاره شود پيكرم        جدا گردد از پيكرم گر سرم

برايم مكن گريه اي، دل غمين     هزاران چو من باد قربان دين

سفارش نمايم كنون برشما          نگرديد از رهبر دين جدا

شهيدم شهيدم شهيدم شهيد         به درگاه حق گشته ام روسپيد

این قسمت ازسایت روحانیون شهیدخراسان رضوی برداشته شده است:

حسين كيفي بجستاني؛ فرزند غلامرضا در سوم خرداد ماه سال 1347 در شهرستان بجستان از توابع استان خراسان به دنيا آمد.
حسين، پس از سپري كردن دوره‌ي كودكي وارد دبستان اسدي طوسي بجستان شد.
كلاس چهارم بود كه مبارزات مردمي عليه رژيم پهلوي در سال 1357 شروع شد. حسين از همان ابتدا چهره‌ي خود را به عنوان يك نوجوان انقلابي و فعال نشان داد. وي در تظاهرا‌ت‌ شركت داشت.
حسين دوره‌ي راهنمايي را در مدرسه‌ي راهنمايي علوي؛ شهيد كفاش فعلي دنبال كرد. او پس از پيروزي انقلاب با هدايت مربيان در كنار درس، فعاليت در حزب جمهوري اسلامي، بسيج و نيز انجمن اسلامي مدرسه را بر عهده گرفت.5 حسين، اغلب شب‌ها براي نگهباني به بسيج مي‌رفت.
با شروع جنگ تحميلي، اصرار و پافشاري او براي رفتن به جبهه موجب شد تا در سال 1361 با وجود كمي سن، با رفتن او به جبهه موافقت شود. وي پس از يادگيري آموزش‌هاي لازم نظامي و امدادگري، به عنوان امدادگر به جبهه اعزام شد.
مادرش درباره نحوه‌ي ورود او به جبهه مي‌گويد: «حسين، عضو بسيج بود و اولين بار كلاس سوم راهنمايي بود كه به جبهه رفت. به خاطر سن كم او را باز گرداندند. او به پيشنهاد يكي از دوستانش براي ورود به جبهه دوره‌ي امدادگري ديد و بعد به جبهه اعزام شد.
حسين در نامه‌اي هدف از رفتن به جبهه را اين گونه نوشت: مادر! متاسفم كه نتوانستم‌ وظيفه‌ام را به درستي انجام دهم. به آن چه كه بايد و شايد از زحمات بي‌دريغ مادرم غافل نيستم. در جبهه از مرزهاي مملكت اسلامي‌مان پاسداري مي‌كنم؛ چرا كه ايران وطن ماست. اگر به جبهه رفته‌ام به خاطر وظيفه است؛ زيرا جبهه مانند نماز بر من واجب است.
وي پس از بازگشت از جبهه ضمن اين كه فعاليت خود را در پايگاه‌هاي مقاومت شهيد بهشتي و شهيد چمران دنبال مي‌كرد9 ، با افتتاح حوزه‌ي علميه‌ي مدرسة الشهداي بجستان، تصميم گرفت ادامه ي تحصيلات خود را با فراگيري علوم ديني ادامه دهد. با اين كه از شاگردان ممتاز حوزه بود، دلش آرام نگرفت و مجدداً در سال 1363 به جبهه رفت كه به علت اصابت گلوله از ناحيه‌ي پاي چپ، مجروح شد.
روحاني شهيد؛ حسين كيفي بجستاني، در سال 1364 در سفري به منظور ديدن امام به تهران رفت، به علت علاقه به جبهه در پايگاه مسجد موسي‌بن جعفر ثبت نام كرد و به جبهه اعزام شد. اين بار 5 ماه در جبهه ماند. در همين مرتبه در منطقه‌ي عملياتي مهران، 13 تن از دوستانش شهيد شدند و حسين نيز از ناحيه‌ي پهلوي چپ تركش ‌خورد. پس از بهبودي نسبي و با شنيدن اين كه عملياتي در پيش است به جبهه بازگشت و اتفاقاً اين بار نيز مجروح شد، به علت جراحت عميق، ناچار به پشت جبهه باز مي‌گردد، اما اين ماندن او نيز ديري نمي‌پايد، مجدداً راهي تهران مي‌شود و از پايگاه مسجد موسي‌ابن جعفر عازم جبهه مي‌شود.
حسين، به نماز اول وقت اهميت زيادي مي‌داد. به قرآن علاقه ي زيادي داشت و در كليه‌ي برنامه‌هاي مذهبي سياسي شركت مي‌كرد.
حسين براي سلامتي ظاهري و باطني بيشتر اوقات با وضو بود. به مطالعه‌ي علوم ديني از جمله مطالعه‌ي رساله‌ي امام خميني علاقه ‌داشت. اخبار مملكت را از راديو و تلويزيون گوش مي‌داد. از خوردن مال حرام و تضييع حقوق ديگران بدش مي‌آمد. به نماز شب علاقه داشت و اغلب شب‌ها نماز شب را مي‌خواند. اوقات فراغتش را اغلب با مطالعه كردن و خواندن قرآن و همچنين كمك به والدين پر مي‌كرد، شجاعت جزء خصوصيات بارز او بود، به طوري كه اگر كسي حرف خلاف واقعيت و ضد ديني مي‌زد با تمام وجود در مقابل او مي‌ايستاد.
وي به جبهه علاقه ي زيادي داشت و بزرگ ترين آرزويش زيارت كربلا و شهادت بود.
قبل از عمليات كربلاي 2هنگامي كه حسين مي‌خواست از پادگان شهيد برونسي اهواز به سمت چهارطبقه حركت نمايد، لحظه‌‌اي ايستاد و نفس عميقي كشيد و گفت: «اي پادگان شهيد برونسي! خداحافظ. برادرش كه همراه او بود مي‌گويد: چه خداحافظي و باز چند روز ديگر كه اين جا هستي؟ حسين مي‌گويد: فكر نكنم. به 4 طبقه كه مي‌رسد، وقتي براي انجام فريضه‌ي نماز به مسجد مي‌روند ناخودآگاه شروع به گريه مي‌كند. از او مي‌پرسند: چرا گريه مي‌كني؟ مي‌گويد: چيزي نيست گريه ي دلتنگي است. آخر، سال گذشته شهيد مهدي مراديان در اين مسجد اذان مي‌گفت، ولي آب‌هاي اروند در والفجر8 براي هميشه او را از تريبون اين مسجد جدا كرد.
روحاني شهيد؛ حسين كيفي بجستاني، مدت 45 ماه در جبهه خدمت كرد و در طول اين مدت، در عمليات‌هاي والفجر يك و كربلاي2 شركت داشت و سرانجام در عمليات كربلاي2 در منطقه‌ي حاج عمران، بر اثر اصابت تركش، در هشتم شهريور سال 1365 به شهادت رسيد.
بخشي از وصيت‌نامه‌ي او چنين است: «ربّنا أفرغ علينا صبراً و ثبت أقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين.
پدر ارجمندم! اميدوارم كه در شهادت من غمي به چهره ي مردانه‌ات ننشيند، و چون كوه استوار باشي. شما برادرانم! اميدوارم كه درس را ادامه بدهيد؛ زيرا سعادت آينده‌ي ايران بستگي به همت شما دارد و همچنين اسلحه‌ام را بر زمين نگذاريد. و اما شما اي خواهرانم! با حجابتان پاسدار ارزش خون من باشيد، وگرنه مديون خون شهدا هستيد؛ زيرا سياهي حجابتان اثر بيشتري براي نابودي دشمن، از سرخي خون خواهد داشت.
پيكرپاك شهيد حسين كيفي بجستاني، پس از تشييع، در گلزار شهداي بجستان به خاك سپرده شد.